نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را
هوای تنگ غروب و شب خیابان را
اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من
نگیر خلــوت گنجشک xadهای ایوان را
بهار، بی تو در این خانه گل نخواهد داد
هــوای عطــر تو دیوانه کرده گلدان را
بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد
نــگــاه شعــلــه xadور آفــتابگــردان را
تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد
و بــی پــرندهxad گــی عصرهای آبان را
سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم
اگر به خــــانه ام آورده ای زمستان را
بریز! چـــاره این عشق، قهوه قجری ست
که چشم های تو پر کرده اند فنجان را ...!
"ا.معادی"
برچسب:
نویسنده: حمید رضایی