لذت مرگ نگاهیست به پایین کردن
بیـن روح و بدنت فاصله تعیین کردن
نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"
نتوانست، بنا کـــرد به توهین کردن
زیـــر بار غم تـو داشت کسـی له می شد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن
آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده است توانایی نفرین کردن
"با وفا" خواندمت از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیــاز است به تلقین کردن
"زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست"
خط مزن نقش مرا مـوقع تمریــن کردن!
وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از ایـــن کردن
برچسب:
نویسنده: حمید رضایی