خرید بک لینک
خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد ؟ آری آن روز چو می رفت کسیداشتم آمدنش را باور من نمی دانستم معنی "هرگز" را تو چرا بازنگشتی دیگر ؟ آه ای واژه شوم خو نکردست دلم با تو هنوز من پس از این همه سال چشم دارم در راه که بیایند عزیزانم؛ آه!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 5:58

خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد ؟ آری آن روز چو می رفت کسیداشتم آمدنش را باور من نمی دانستم معنی "هرگز" را تو چرا بازنگشتی دیگر ؟ آه ای واژه شوم خو نکردست دلم با تو هنوز من پس از این همه سال چشم دارم در راه که بیایند عزیزانم؛ آه!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 16:37

ما هر روز چیزهایی را در قلب خود دفن می‌کنیم که درباره آن‌ها به کسی چیزی نگفته‌ایم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ ساعت 8:14 توسط سوری  | 

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 6:05

پیرکی، لال، سحرگاه، به طفلی، الکن،می­ شنیدم که، بِدین نوع، همی راند سخن،که: ­ای ز زلف ات، صُـ صُـ صبح ام: شا شا شامِ تاریک؛وی ز چِهرَ ات، شا شا شام ام: صُـ صُـ صبحِ روشن!تِـ تِـ تِریاکی ام و، بی شَـ شَـ شهدِ لَـ لب ات،صَـ صَـ صبر و، تا تا تاب ام، رَ رَ رفت، از تَـ تَـ تن.طفل، گفتا: مَـ مَـ من را، تو تو، تقلید مکن!گُـ گُـ گُم شو! ز بَرَ ام؛ ای کَـ کَـ کَم تر، زِزِ زنمی می­خاهی، مُـ مُـ مُشتی، به کَـ کَلَّه ات، بزنم،که، بیافتد، مَـ مَـ مَغز ات، میـ میانِ دَ دَهَن؟!پیر، گفتا: وَ وَ وَ الّاه! که، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 6:05

مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا
الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴ ساعت 12:30 توسط سوری  | 

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 6:05

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 15:32

از تو که حرف میزنم،
تمام فعلهایم ماضیاند
ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیکتر بیا
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 10:49 توسط سوری  | 

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: يکشنبه 21 مرداد 1403 ساعت: 22:56

در تراکم واژهها

اتفاق عجیبی نمیافتد

فقط حرفهای زیادی برای نگفتن پیدا میکنی...

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 7:9 توسط سوری  | 

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1403 ساعت: 4:20

بارها دلم خواسته استبروم به قهوهخانه روستایی دورخیره شوم به جماعتو ناگهان بپرسم از آنها:برادران!قبل از کشت تنباکوپیش از کشف توتونپدرانمان چه میکردندبا اندوههایشان..."حسن آذری" + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۳ ساعت 13:37 توسط سوری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 12:28

چه لطیف است حس آغازی دوباره وچه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفسو چه اندازه عجیب است روز ابتدایی بودن و چه اندازه شیرین است امروز... روزی كه تو آغاز شدی!!! + نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر ۱۴۰۳ ساعت 10:1 توسط سوری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: پنجشنبه 21 تير 1403 ساعت: 17:06

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: شنبه 16 تير 1403 ساعت: 17:35

حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان میشوی گاهی و پیدا میشوی گاهی

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 14:4 توسط سوری  | 

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: چهارشنبه 30 خرداد 1403 ساعت: 15:14

مرا ببر! به بخش CCU قلبت. به بخش مراقبتهای ویژه .

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: چهارشنبه 30 خرداد 1403 ساعت: 15:14

آنقدر درگیر ِ من بودهایکه بعد از رفتنم باید تا آخر ِ عمرتظاهر کنی عاشق ِ کسانِ دیگریتظاهر کنی عاشقانه کنارشان میخوابیتظاهر کنی عاشق ِ من شدنت، اشتباه بودتظاهر کنی من، لیاقتِ عشق ِ تو را نداشتمو به دروغ بگوییمن دروغ میگفتم و...خودت میدانیهیچکدام ِ اینها واقعیّت ندارد.تو تا آخر ِ عمردرگیر ِ من خواهی بودو تظاهر میکنی نیستیمقایسه، تو را از پا در خواهد آورد.من میدانمبه کجای قلبت شلیک کردهامتو دیگر خوب نخواهی شد...."افشین یدالهی" + نوشته شده در شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 11:25 توسط سوری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 15:35

شازده کوچولو پرسید:

کی اوضاع بهتر میشه؟

روباه گفت:

از وقتی که بفهمی همه چیز

به خودت بستگی داره...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 9:40 توسط سوری  | 

برچسب: نویسنده: حمید رضایی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:28

صفحه بندی